فیلیپ و فریتای عزیزم ممنونم
خب بعد از اینهمه کار خوبی که فیلیپ و فریتا واسه من کردن باید ازشون یه تشکری بکنم. فیلیپ الان روی پام نشسته و طوری به مانیتور خیره شده که انگار می دونه این پست مخصوص این دوتا بنده کوچولو و عزیز خداست.
از احوالشون بگم... حقیقتش اینه که خوشحال نیستم... این موجودات کوچولو خیلی زود از نعمت شیر مادر محروم شدن و الان اصلا عادت به شیر خوردن (و سایر لبینات) ندارن. به همین دلیل بدنشون کمبود کلسیم داره و بعد از کلی دوندگی و رفع عفونت خون و عکس ریه و ... فهمیدیم که نرمی استخوان پیدا کردن و ستون فقراتشون به ریه ها فشار میاره! ![]()
خلاصه یه هفته ای هست که روزی دوبار شربت کلسیم و یه داروی دیگه میخورن بعد از یه سری آنتی بیوتیک تزریقی دیگه...
این دفعه یکی دوتا عکس هم می گذارم ازشون که در حالتهای مختلف گرفته شده.
اما چی شد که این پست رو گذاشتم؟
دیشب طبق معمول بدخواب شده بودم و نصفه شب بیخوابی زد به سرم. این دوتا خوابیده بودن که فریتا از خواب بیدار شد. من نشستم کنارش و یه کمی نازش کردم که دوباره بخوابه. اومد یه چرخی دور و برم زد و خودش رو مالید بهم... سر و گردنش و دمش.. و بدنش رو قوز میداد... این حرکات به زبان گربه ای یه جور ابراز علاقه خیلی خوبه (چون این دوتا از دستم دارو می خورن و دوست ندارن تازگی کم شده بهم ابراز علاقه کنن!
)
اما امروز صبح عجیب بود... فریتا یه جوری میو میو میکرد ... کم صدا و و عمیق... بعد یکهو پرید روی پام و سرش رو مالید به دستم... من سعی کردم همه کارهایی که مامانش ممکنه در این زمان انجام بده رو انجام بدم... زیر گردنش رو ناز کردم... دور گوشش ..
به این فکر کردم که چقدر آدمها به "محبت کردن" نیاز دارن و چقدر این دوتا کوچولوی دوست داشتی برکت به زندگی من آوردن... همه فکر می کنن ما داریم شق القمر می کنیم که مراقب این دوتاییم اما به نظرم شق القمر رو این دوتا کوچولو می کنن که موجوداتی مثل آدمها رو تحمل می کنن و بخاطر اشتباهی که یه آدم دیگه کرده ، از من به عنوان یه آدم متنفر نیستن.
واقعیت اینه که زندگی در کنار آقا ببره (فیلیپ) و پلنگ خانوم (فریتا) برای من مثل یه مدرسه، آموزنده و جالب بوده. شناخت روحیات کاملا متفاوتشون و رفتار حساب شده و هوشیارانه شون درکنار بازیگوشی های بچگی که مخصوص هر بچه گربه ایه...
فیلیپ، مغرور و خود داره و به این راحتی باهات دوست نمی شه اما نگاهش پر از محبته... محبتی که آدم رو خجالت زده می کنه
فریتا هوشیار و کنجکاوه و وقتی به یه محیط جدید میره بعد از آب شدن یخش، دوست داره محیط جدیدش رو بشناسه و البته خیلی خوب غذا می خوره
فریتا برونگراتر، خیلی خیلی حواس جمع و هوشیار و در عین حال ارتباطی تره
فیلیپ اگه بخوابه، دیگه توپ هم بیدارش نمی کنه. تو عکسها هم میبینین که فریتا لای چشمش بازه اما فیلیپ خواب خوابه...
و مبارزه کردنشون یکی از زیباترین چیزهایی هست که میشه از زندگی این دوتا معلم کوچولو یاد گرفت.
معرف حضورتون ایشون آقا ببره (فیلیپ) که واقعا یه سری رفتارهای سنگین ببر رو داره
و ایشون پلنگ خانوم (فریتا) که واقعا رفتارش شبیه پلنگ و بعضی گربه سانان دیگه مثل گربه وحشیه
این نمایی از یک خواب راحت بعد از ظهر (ببینین چشمای فریتا بازه اما فیلیپ انگار داره با پادشاه هفتم دیزی دونفره می خوره!!!!)
و اینم یه عکس از یه صحنه مبارزه خیلی خیلی جدی!!! اگه نرم افزار داشتم فیلمش رو هم میذاشتم ... شاید هم درست کردم و گذاشتم...
کی اشرف مخلوقاته؟
اشرف مخلوقات یعنی چی؟ یعنی کسی که به خودش اجازه بده هر جور کشتاری که دوست داره انجام بده (که این به نظر من یه جور بیماری روانی تا شرف بر مخلوقات!) یا کسی که خودش رو مسوول اعمالش می بینه حتی اگه کاملا آگاهانه نباشه؟؟؟
کی اشرف مخلوقاته؟ ما که بزرگترین دروغ ها رو می گیم؟ شنیع ترین اعمال رو انجام میدیم؟ زبون و نفس و جسم و روحمون رو با غیبت نجس می کنیم و عین خیالمونم نیست؟ مایی که گوشت برادر مرده مون رو می خوریم و یه لیوان آب هم روش؟ یا این شیری که از غصه کاری که کرده، دق می کنه؟
کی اشرف مخلوقاته؟
بنده حقیر از همین جا اعتراف می کنم: جناب شیر، سلطان جنگل، ای کسی که خودت رو مسوول اعمالت می دونی، ای کسی که وجدانت از خیلی از آدمهایی که من می شناسم بیدارتره، جناب عالی و حضورتون در کره زمین، به من بادسوار ظاهرا انسان، شرف داره!!!





جارو دستي!
دلم ميخواست يه جارو دستي بردارم و زندگيم رو جارو كنم... اما با جارو دستي نه با جارو برقي!
جارو دستي رو آب ميزني تا باهاش فرش رو تميز كني (اگه جارو برقي نداشته باشين كاملا روش كار با جارو دستي رو بلد هستين!!!!!) اين آب زدن به جارو خيلي كيف داره... هم تر و تازه اش مي كنه ، هم يه بوي خوبي توي خونه رو ميگيره ، هم ياد صفا و صداقت گذشته ها ميافتي ...
فيليپ و فريتا بزرگ ميشن... به فيليپ ميگم "آقا ببره " و به فريتا ميگم "پلنگ خانوم"..
بايد ببنيد وقتي خونه رو با جارو دستي تميز مي كنم، واكنش اين دوتا بچه بازيگوش چيه! انگار شارژ ميشن! ميپرن اين ور اون ور...
كاش ميشد اين جارو رو بردارم به خودم بكشم... به زندگيم... به خاطراتم... كاش جاروي روحم دستم بود! كاش مي دونستم كجاست... بايد يه خونه تكوني بكنم ! جاروم كو؟
یک روزمرگی کامل!!!!
امروز هم نمازم قضا شد!!!
فریتا هم گلدونم رو شکست! منم رفتم یه مغازه گل فروشی و برای خودم سه شاخه گل داودی خریدم.
خیلی وقته کسی برام این کار رو نکرده بود...
عمو جغد شاخدار!!!
ماجراي اين دوتا كوچوليي كه پيش منن طولانيه... اما خلاصه اينكه اين بنده هاي كوچولو و قشنگ خدا از جاده لواسان اومدن تا سر از خونه ما درآوردن درحاليكه به شدت مريض بودن... فكر كنين اين كوچوها تازه دوماهشون شده!!!!
من هيچ وقت با بچه ها ميونه خوبي نداشتم... اونا هم با من نداشتن.. (و اين حالت الان هم برقراره ) اما اين دوتا كوچولو بعد از اون پيشي خانوم اومدن و الان عضوي از اين خونه با تمام موجودات زنده و غير زنده اش هستن.
اسم يكي فيليپ و اسم خواهرش فريتا هست. اسامي داستان "غاز وحشي" كه تازگي خوندم و خيلي خوشم اومده.
اين دوتا كوچولو گاهي وقتا خيلي حس خوبي بهم ميدن... گاهي وقتا ميان روي سينه ام دراز مي كشن و مي خوابن، شبها موقع خواب گاهي ميان زير پتو پيشم... گاهي دستشون رو ميذارن روي دستم و نمي ذارن دستم رو بردارم و همونطوري به خواب ميرن...
و اين موقع ها من احساس عمو جغد شاخدار رو دارم وقتي كه بنر رو توي خونهاش بهش اعتماد مي كرد و راحت ميخوابيد....
وضع سلامتيشون خدا رو شكر بهتر شده. هنوز سرفه و عطسه دارن و هنوز هرشب بايد بريم بيمارستان آمپول بزنيم!!!!!!!
در ضمن از آخرين آغاز ممنونم....
اين روزها
اين روزها سرم رو گرم مي كنم به:
- كلاسهاي آموزشي
- همكاري با مركز مشاوره
- نگهداري از اين دوتا بچه گربهاي كه فعلا اومدن مهمون ما شدن (بنده هاي كوچولوي خدا خيلي حالشون بد بود و بردم بيمارستان حيوانات، و اونجا معلوم شد كه عفونت ريه داشته به خونشون ميزده و خدا رحم كرده به من! الان دارن بازم دارو مصرف مي كنن و خدا رو شكر كه حالشون خوبه)
- حل كردن جدول سودوكو
- انجام يه كار پروژهاي كه با دوستان گرفتيم
و چيزهاي مسخرهاي شبيه به همينا....
اين سومين روزه كه براي چك كردن يه ايميل ساده بايد از فيلترشكن استفاده كرد! و اينم خيلي به نظرم مسخره است! و در عين حال نگران كننده. در موارد قبلي اوضاع اينطوري نميشد.
پي نوشت:
روزمرگي داره خفه ام مي كنه و انتظار... انتظار ... انتظار!
سهمم از انتظار توي اين دنيا زياده! خيلي زياد!!!!!
شعور!!!!!
زندگی انسان و سرنوشت او، تجسم آن چیزی است که در درون اوست.
زندگی انسان، انعکاسی از شعور اوست و هر تغییری در وضعیت ها،
حالات و شرایط، نتیجه حرکت شعور اوست.
به اویس
این پست مخصوص اویس خان گله....
اویس فکر کنم تو این ده دوازده روز فهمیده باشم که معامله نمی کنم...
البته انشالله که درست فهمیدم ![]()
وداع
خدا حافظ....
تقدیم به رفیقم، به خواهرم، به دوستم، به عزیزم... نی لبک
قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم
می گریند...
(اخوان ثالث )
اندوه این روزها...
اندوه... اندوه...
اندوه اين روزها...
وقتي به جدايي فكر ميكني، هماكنون جدايي!
حتي اگر قرار باشد صدسال ديگر اتفاق بيفتند...
و سايه سنگينش بر چشمانت خواهد نشت،
نه انگار كه برخواهد گشت.
اندوه ... و عصرهاي خاكستري اينروزها...
از پشت ديوارهاي بلند همسايهها، خانهها، برجها...
و فرقي نميكند در نبودنش چه بازيهايي كني
فرقي نميكند، چطور خودت، او را و اينهمه ديگران گشادهچشم را چطور بازي دهي
چطور سرگرم كني
فرقي نميكند با روزهاي تنهايي و سكوت،
با روزهايي كه "رفتن" با خاطرهاي از بليط و چمدان آزارت ميدهند،
چهخواهي كرد؟
نه ... فرقي نميكند،
هرگز نكرده است
و هرگز نخواهد كرد...


